سلام.

يك پاييز و يك زمستان نيامدم. شما هم اگر فرشته اي در خانه داشته باشيد، شايد همه ي عمر پابند خانه باشيد (چه بسا كه هستيد و به اميد خدا خواهيد بود).

مي گفتم... فرشته اي در خانه دارم... شش ماه مي شود كه در كنار من است. فرشته ي من حرف مي زند، مي خندد، عاشق مي كند، عشق مي ورزد... فرشته ي من بيست و چهار سالش است. چه پيش بيني عجيبي از اتفاقي كه هيچ گاه تصورش را هم نمي كردم... روياي عاشقي در قصه ها و الان...

من در مرداد، در گرماگرم تابستان، عاشق شدم. پيمان محبت بستم. بعد، قبولي در دانشگاه و كار زياد و فرصتي كه ديگر براي سفر هم نصيبم نمي شود. همسرم ادبيات انگليسي را در مقطع كارشناسي ارشد مي خواند، با علاقه ي بسيار به فلسفه، و من، جغرافيا را با گرايش برنامه ريزي توريسم در همان مقطع. رشته و گرايشي كه هميشه دوست مي داشتم. تاريخ، جغرافيا، باستان شناسي، سفر، توريسم، اقليم شناسي، ايران شناسي، روستا، جنگل، رودخانه، دريا، زمين، آسمان، مه، باران، جاده، همه و همه و بلكه بسيار بيشتر از اين ها. شما جاي من بوديد، بر خلاف نظر دوستان و مشوقان، اين رشته را با حسابداري عوض نمي كرديد ؟!

هنوز سر خانه و زندگي مان نرفته ايم، يعني هنوز فرصتي دست نداده است. اگر درس و مدرسه را زودتر به جايي برسانيم و من بتوانم شغلي متناسب با علاقه و رشته ي جديدم انتخاب كنم، هم وقتم بيشتر مي شود و هم روحيه ام آرام تر. در اين شش ماه حتي يك بار هم، با هم به مسافرت نرفته ايم، فقط راه خانه ي ما و آن ها، تهران-تبريز. قصد داريم اگر بشود و شرايط شغلي اجازه بدهد، مدتي را در شمال ايران زندگي كنيم.

براي امیر نام آور و همسرش بهترين ها را آرزو مي كنم. براي همه ي دوستانم، زندگي هايي شاد و عاشقانه.