دلم از رجعت پاییز شکست...

 

سرد است ... سرد، رابطه ی ابر و آسمان

این است نا معادله ی جبری خزان

 

سرخ است... سرخ... صورت آلاله وقت باد

آماده باش... جبهه ی رگبار... بوستان...

 

آبی است ... آبی... آبیِ آرام... سمت چشم

یک توده اخم می خزد از شرق، بی امان

 

گرم است... گرم... خلوتِ نیلوفر و سکوت

طغیان نمی کند خزرِ چشمِ عاشقان؟

 

شاد است... شاد... طفلک نابالغ انار

اما در آستان جنون است باغبان...

 

هی... با تو ام... نمی شنوی؟ دختر تگرگ؟

وارسته از تقابل سرما و استخوان...

 

ما را هراس داس و تبر نیست... سال هاست...

ما با همیم... دور... ولی سبز... جاودان...

 

 

زاگرس، کهکیلویه و بویر احمد؛ چند خط...

 

مسیر 55 کیلومتری از اصفهان تا شهرضا جاده ای هموار و دو بانده است. بعد از شهرضا که به سمیرم می روی، آرام آرام قدم در دل زاگرس می گذاری. خوب است هنگام غروب به سمیرم برسی، از میان باغ های سیب بگذری و بر بلندای شهر بایستی و نورهای کوچک و معصومانه ی خانه های سمیرمی را ببینی. یک شهر انگار در زیر پای توست. سمیرم سراسر شیب است. سرما در آنجا بیداد می کند. هنوز هم در ایران، می توان مغازه ی چراغ سازی ای را دید، با یک لامپ صد وات، با در چوبی... سمیرم نمونه ای از شهرهای باستانی ی معاصر است، همان مدینه های فاضله ای که من همیشه به دنبالشان می گردم...

بعد از سمیرم، گردنه های پرشمار زاگرس است و دنده سنگین، تا نزدیکی های "سی سخت" در 30 کیلومتری یاسوج. یک شب، زمستان، اتوبوس ما در گردنه های یاسوج  در راه ماند. هشت ساعت از سرما لرزیدیم تا آفتاب بتابد و یخ های جاده را آب کند... صبح اما، آش فروشی سنتی یاسوج، گردنه ها را از خجالت ما، درآورد!

به سی سخت که می رسی، جنگل های بلوط آغاز می شود... سبز و به هم پیوسته... جنگل های بلوط مثل جنگل های شمال و شمال غربی با طراوت نیست، اما استوار است و مغرور، مثل ابهت و در عین حال صمیمیت کوهپایه نشینانش. یاسوج، به واسطه ی وجود یک تیپ پیاده متعلق به سپاه در آن، حال و هوای نظامی دارد و بسیاری از مردانش، در استخدام آن هستند. شهر، حال و هوای مذهبی دارد، اما این حال و هوا در بیرون یاسوج متفاوت است. از جنوب یاسوج می شود از راه سپیدان به شیراز و بوشهر رفت و از راه غربی، به تقاطع "بابامیدان" می رسی که یک طرف به شهرهای غربی فارس می رسد و یک طرف هم به گچساران و بهبهان و خوزستان. شب های زیبایی دارد از یاسوج به گچساران، آنجا که جاده از میان روستاها می گذرد و آرزو می کنی یک شب فقط، در مهتابی ی یکی از خانه هایشان بنشینی و به آسمان نگاه کنی... شرم و حیای زنان زاگرس را در هیچ اقلیمی نمی یابی و استواری مردانش را...

از یاسوج نوشتم، آبشار مارگون را می توانید بروید که شهرداری یاسوج آنرا پلکانی و سنگچین و به شکلی زیبا درآورده، با تخت ها و چادرهایی برای استراحت در کنار رودخانه، و "تل خسرو" که به روایتی، تپه ای دست ساز است، از آن زمان که خسرو پرویز به سپاهیانش فرمان داد کفش های خود را از خاک پُر کنند و روی هم بریزند و تپه ای را بنا نهند...

دوباره می نویسم...

(فقط فرصت ارسال این نوشته را داشتم٬ به زودی به وبلاگ همه ی دوستانم هم می روم)

 

...

 

خوب...

اول این که یه نوشته یه روزی که می خواستم برم لرستان، از یه وبلاگ لری دیدم و خوشم اومد. نگهش داشتم و خوندم. بعدش دیدم به درد وبلاگ میخوره، چون بعضی از دوستان اهل سرزمین ِ اساطیری ی لرستانند. بعدش هرچی گشتم، دیگه نتونستم از روی نت پیداش کنم، چون من معمولا صفحه های نت رو توی word ذخیره می کنم. با این حال گذاشتم توی وبلاگ با این مضمون که

"نوشته ی زیر کپی شده از روی یه وبلاگ لری که..."

چند روز بعد دیدم صاحب وبلاگ از نگذاشتن نام و لینک وبلاگش دلگیره. حالا از جا خبردار شده و چرا دلگیره، نمیدونم. منم خرج کردم و عذرخواهی ازش کردم، هرچند برام خیلی گرون تموم شد!

دیگه این که چند روز یه دفعه تعطیل شد و ما یه دفعه تصمیم گرفتیم و زدیم به جاده. تهران-رشت رو تا حالا اینقدر شلوغ ندیده بودم. در اوج شلوغی، عبور تریلی های غول پیکر حامل آهن خیلی جلب توجه می کرد. نمیدونم چرا پلیس راه، توی چنین شبی، خانواده ها و بچه های بیگناه رو با این غول های آهنی، اونم توی تاریکی ی شب روبرو می کرد...

تا بعد...