زمستان...

 

سلام. بی معرفت نشدم، توضیح میدم!

هوای تهران یه دفعه سرد شد. امسال تابستون از وسط اردیبهشت شروع شد و پاییز هم زودتر از همیشه و ناگزیر، زمستون هم زود اومد. بهار رو نمیدونم. زمستون واقعا فصل قشنگیه. قدر این روزها رو بدونید که بعد، چندین ماه باید منتظر باشین که دوباره هوا سرد بشه…

این مدت، این یکی دو ماه، چند تا کتاب بود که بالاجبار باید می خوندم. یه کار تحقیقی در یه موردی که زیاد موافق میلم نبود. به خاطر همین بود که کمتر بودم و حالا امشب اولین شبی هست که بعد از 40، 45 روز، یه کمی راحتم. راستی، تو این مدت برای فوق لیسانس هم ثبت نام کردم. دانشگاه تهران، رشته ای که واقعا بهش علاقه دارم (ایران شناسی) که رشته ی تازه ای هم هست، دانشگاه آزاد هم (جغرافیا-برنامه ریزی توریسم) که اونم از رشته های محبوب منه. من دیپلم حسابداری و یه فوق دیپلم مدیریت بازرگانی و یه لیسانس حسابداری گرفتم، ولی هیچ علاقه ای به هیچ کدوم نداشتم. این رشته ها حالا هر کدوم که بشه، یا اصلا اگه بشه!، فکر می کنم معنی درس خوندن رو به من یاد بده. چیزی که همیشه برام حکم اجبار رو داشت...

شب یلدا اگه این کار لعنتیم بهم اجازه بده دوست دارم تجربه ی پارسالم رو تکرار کنم، یه روز فومن و قلعه ی رویایی (رودخان) و یه شب هم ماسوله. اونم شب یلدا. خاطره ی پارسال رو فراموش نمی کنم که شب یلدا، شور و ولوله ای توی کوچه های باستانی ماسوله برپا بود و فکر می کنم ما، تنها غریبه های اونجا بودیم. بازار منحصر به فرد ماسوله و آدم های به تمام معنا خونگرم اونجا... فوق العاده بود. واسه همینه که میخوام تکرار کنم این خاطره رو.

دوست ها کم پیدا شدن، مگه تارا که مرتب-هرچند با فاصله-ما رو مهمون نوشته هاش می کنه. مهتاب مهر هم. محسن هم گاهی، هرچند غریبه می نویسه. امیر کمتر، و مرجان که از اول هم توی هیچ وبلاگی نمی نوشت! بقیه هم خوبن، حمید جمالی هم اگه بود حتماً سلام می رسوند، مثل همیشه مهربون.

پارسال بود فکر کنم، که یه شعر، (ملودی) گذاشته بود توی کوچه پس کوچه های دلتنگی: دارم شروع می شوم از چشم های تو... ، تا اینجا که: این روزها عزیزترین دوستان من... بو برده اند حال مرا از هوای تو... ، مطمئن باشید در مورد من اینطور نیست، هرچند الله اعلم ! من هم خوبم، خدا رو شکر. مگه میشه زمستون باشه و من دلگیر بمونم؟!

دیروز (جمعه) ظهر یه کاری داشتم دور و بر میدون 25 شهریور یا هفت تیر؛ یه سی دی فروشی کنار خیابونی مثل همه ی دیگه، بساط فیلم هندی هاش رو پهن کرده بود رو زمین، رد می شدم که چشمم به چند تا اسم آشنا افتاد: زیر درختان زیتون... خانه ی دوست کجاست... زندگی و دیگر هیچ... و چند تای دیگه. پرسیدم حقیقیه؟ یعنی توش فیلم هندی نیست؟! گفت نه. خریدم و اومدم خونه و دیدم با کیفیت خیلی خوب، خودشون بودن. چقدر من دنبال اون فیلم ها گشته بودم، چند تا ویدئو کلوپ رفته بودم... شانس از این بهتر؟ از دیروز تا حالا هم فقط وقت کردم زیر درختان زیتون رو ببینم. فیلمای به یاد موندنی ای هستند. کیارستمی بعد از زلزله ی سال 69 رودبار و منجیل، به اونجا رفت و فیلمی در همین مورد ساخت به نام زندگی و دیگر هیچ. بعد، حال و هوای اون منطقه و زیبایی هاش اونقدر این آدمو تحت تأثیر قرار داد که یکی دو سال اونجا موند و فیلم زیر درختان زیتون هم متولد شد...

...دوباره می نویسم

 

سلامی دوباره

 

سلام. دلتنگ همه تون هستم. شرمنده ی همه تون...