...

 

سلام دوستان خوبم.

گرفتاری های همیشگی اگر بگذارند، دوست دارم بیشتر باشم.

روز عاشق ها هم مبارک. امیدوارم همیشه عاشق باشید و اگر هنوز نه، یک روزی بشوید و بمانید. هرچند روز عاشقان در ایران قدمتی چند هزار ساله دارد با نام (سپندارمذگان) در روز 29 بهمن ماه.

یکی از تلویزیون های ایرانی هم امروز عصر که یکی دو ساعتی در خانه بودم، فیلمی  کلاسیک از سینمای آمریکا پخش کرد که بی مناسبت با این روز (دیروز) هم نبود : کنتسی از هنگ کنگ. براندو در نقش سفیر کبیر آمریکا در عربستان، شیفته ی سوفیا به نقش دختری آواره شده بود، در کشتی ای که از هنگ کنگ به سمت هاوایی می رفت و دخترک دزدانه در کشتی رخنه کرده بود. در آخر هم براندو تمام زندگی و کار و سابقه اش را کنار گذاشت و با دختر رفت. اگر طول و تفصیل های فیلم های قدیمی نبود، بیشتر از این فیلم می شد لذت برد.

این که مدتی نبودم یا کم بودم، باعث شد دوستان سرد بشوند از من، که لینک حرف آزاد در کلبه ای پاییزی گم شد و دوستی لرستانی دیگر جویای احوالمان نمی شود. دوری فراموشی می آورد، اما فراموشی ی ما موقتی است...

امیر غزل بسیار زیبایی این روزها سروده که زایش این اثر ممتاز در موقعیت آرامش روحی اش -در کنار همه ی گرفتاری های معمول- بسیار سخت می نماید. امیر اما می تواند.

دختر خاله هم بعد از مدتی یاد خاله زا ! کرد و چشممان روشن شد. محسن اما هرچه بگوید حق دارد که آمد و نبودیم و بازآمد و نبودیم و دوباره آمد و...

دیروز عصر که خسته و تکراری از محل کارم بر می گشتم حمید تماس گرفت و پیشنهاد استخر داد. هیچ چیز به اندازه ی عطر اکالیپتوس و آب سرد در این روزها نمی توانست آرامم کند...

آرام آرام حال و هوای عید می رسد و زمستان می گذرد. دوباره هوای خلیج فارس به سرم می زند و یاد نخلستان های بوشهر... شیراز و میمند و دوستی که چند سال است ندیده ام، دوست سال های سربازی، نمیدانم (معراج) به دختر خاله اش (زهرا) رسید یا نه، در خلوتای روستای پَر زیتون در شمال میمند فارس...

یادم می آید شبی شعری سفارشی برایش سرودم که یک بیتش این بود:

رمز معراج، شبی با قدح پر زهر آ

تا که روح از تن من، در بر تو بگریزد...

و چقدر خوشحال شد...

درس که نمی خوانم. فرصتی نمی ماند. ای کاش شبانه روز من اقلا 30 ساعت بود !

دوباره می بینمتان...

 

...

 

سلام.

ما بازم پیدامون شد با یه دنیا شرمندگی.

یه مدت مشغول کارهای بنایی بودیم و هنوزم که هنوزه تموم نشده. روزها کار، عصرها هم تا شب کار. دیگه وقتی نمی موند که حتی یه سری به نت بزنم.

آخرهفته ی قبلی رفتم سفر. یه جای دور ولی نزدیک. شمال غربی بودم. رفتم حرف بزنم با دوستی که دوستش میدارم.رفتم. با هم ساعت ها راه رفتیم توی سرمای زیر صفر و پیاده رو های یخ بسته. ساعت های خوبی بود که نه حتی سرما اون رو میآزرد و نه حتی من خستگی راه رو احساس می کردم. چه خوب بود اون پیاده رو ها هیچ وقت تموم نمی شدن...

زمستون داره تموم میشه. یه شعر رو یک ماه قبل شروع کردم که بنویسم، اما وقت نشد. (بستند بار کوچ، کولی های غمگین...)

تارای عزیز، مرجان، امیر، مهتاب گرامی، محسن، محمد و... ممنونم که همیشه یاد عمو بهنام میکنید. دوستتون دارم...