(نوشته شده در 4 روز قبل)

 

سلام.

این روزها، روزهای سفر است. شنیدم شمال از همیشه خلوت تره و ویلاها و مهمان پذیرها هم ارزان تر از همه ی سال های  اخیر. جاده ها هم امن شده. فقط کافیه یه کمی توقعمون رو (از بابت ماشین شخصی) پایین تر بیاریم و با اتوبوس های کولردار تمیز، سه چهار ساعت به منظره های زیبا نگاه کنیم تا برسیم. غرب هم همینطور، چه همدانِ همیشه سردسیر باشه و چه خنکای دلپذیر سایه سارهای خرم آباد و یاسوج و شهر کرد و سنندج؛ چه دامنه های دست نیافتنی ی زردکوه... از زردکوه گفتم، زردکوهِ اساطیری... چند هفته ی قبل شبکه ی چهار تلویزیون،  چند مستند زنجیره ای از کوچ ایل های غربی و جنوب غربی ایران پخش کرد. اولی، اثر جاودانه ی کوپر به نام (علف) بود که در سال 1921 ساخته شده. داستان یکی از آخرین کوچ های ایل بابااحمدی از ایل های چارلنگ بختیاری، که کوپر با گروهش 45 روز از مسیر ویژه و صعب العبوری که خاص ایل بابا احمدی بود، هم پای زن ها و مردان و بچه های کوچنده شد. دلیل کوپر از همراهی با این ایل هم همان مسیر متفاوت این قوم بود. سفری که از مغرب کارون آغاز شد و به دامنه های شرقی و سرسبز زاگرس و (زردکوه) پایان گرفت. بخش اعظمی از تصویرهای فراموش شده ی ایل های بزرگ گذشته (اقلا 85 سال قبل) را در این فیلم صامت می شد دید. برنامه ی دوم، فیلمی بود باز هم غربی به نام قوم باد یا (گوسفند ها باید زنده بمانند). این فیلم رنگی محصول سال 1974 بود یعنی حدود 53 سال بعد از فیلم علف. فیلم سوم هم یک فیلم ایرانی بود و شاید تنها اثر ایرانی ی درخور در تاریخ مستند عشایری ایران، همین باشد و چه حیف...

 

خیلی وقت است که غزلی نه خوانده ایم و نوشته ایم.

 

یک غزل قدیمی، تقدیمتان:

 

آهسته تر عبورکن از ساحل نگاه

لنگر فروگذار شبی، در خلیجِ آه

 

بانوی کوچ... کولی ی ایلاتِ ناکجا

بر سر نهاده از طبق اطلسی کلاه

 

من در خیال یک دل سیراب اشک و تو

آماده ی گذشتن از این برکه، وقت ماه...

 

تو، بیقرار رفتنی و دورتر شدن

من بغض کرده... غم زده... وامانده... بی پناه...

 

کشتی شکسته خانه خرابیم همچنان

درمانده از کرانه و فانوس، بی گناه

 

راه شما به منزلک ما نمی رسد

هان! مگذر از مسیر نگاه من اشتباه

 

هنگام عشق بازی مرغان، حلول صبح

من: جای خالی ی تو. تو: در آستان راه...

 

دوباره می آیم.